آه سردی است که ازعمق گلو
می آید
آب پاکی است که بردوش بتی
ازچشمه
با ترک های دل تنگ سبو می
آید!
میوه ای هست که برگور
بشرمی چینند
سیب سرخی است که در
دیده لبو می آید!
پسته های ده ما را
همه صادر کردند
جای آن از همه جا تخم کدو
می آید!
آه در سینه من سوز و
حرارت دارد
چون بخاری است که از قلب
اطو می آید!
جامه ای نیست که بر قامت
من ساز آید
گفت خیاط به تو نقش رفو
می آید!
می کشی حسرت و در بهت فرو
می غلطی
بس که در شهر ز هر گوشه
هلو می آید!
گفت با خویش زنی پشت
نقابی مشکی
عاقبت بر سر من نیز هوو
می آید!
مثل آن غنچه شش ماهه در
آغوش پدر
هر طرف می نگرم تیرعدو می
آید
خنده ای داشت به لب گرچه
جدا بود سرش
مطمئن بود که از دشت عمو
می آید
موشک و بمب اتم نیست موثر
در ما
دشمن از خط لب و پیچش مو می آید!
جدی و طنز در این شعر به
هم پیچیده است
طنز شعری است که از طبع
نکو می آید!
طنز باریک تر از مویرگی
در مغز است
نعش موری است که بر شانه
جو می آید!
مثل دل پیچه سختی است که
در بیماری
ناگهان از پی یک غسل و
وضو می آید!